خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

چهارشنبه ...تولد خاله ویدا بود(خاله واقعیم نیست)...یه جمع در حد 20 نفره و صمیمی....فقط اونایی که باهاشون اوکی بود دعوت بودن و نمیخواست زیاد شلوغ بشه... یه چند روز قبلش بهم زنگ زد و بهش گفتم درگیرم و قول نمیدم که برم..که هر جوری راضیم کرد که برم..که نرم زندم نمیزاره... قرار به رفتن بود که بعدش با با

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 12:33

یه سال دیگه هم گذشت... یه سال دیگه بزرگتر شدی... خانوم تر شدی.. یه سال دیگه بهت اجازه داده شد زندگی کنی..زنده باشی... پس بخند.. خوشحال باش... تلاش کن واسه خواسته هات... بجنگ... و تمام ناراحتیاتو سعی کن دونه به دونه از زندگیت پاکشون کنی... دوباره قوی شو...مثل قبل شاد باش.. میتونی دوباره شروع کنی....

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 19:31

این روزا کلا روزای بلاتکلیفیه... همه چیز قاطی شده..و وقتم به شدت کم.. اما خوب روزای بدی هم نیست..خوبن....میشه باهاشون کنار اومد...بهترم میشن..باید بشن.. امیدوارم این چند وقتم بگذره و همه چیز و لجظات اخر دانشگاه که بهمون زهر شده بود به بهترین شکل تموم بشه.... وحشتناک ترین ترم عمرم بود فکر میکنم...همه

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 19:31

صفحه بندی